یعنی میشه؟...
درباره ...
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لینک های روزانه
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
طراح قالب
( )
یعنی می شه ؟ ...
یعنی می شه خوشی بیاد دور ما توری بکشه ؟
به آرزوهاش برسه هر که دوری بکشه؟
یعنی می شه شب بشینم دس روی موهات بکشم؟
کاشکی بدونم چقدر باید مکافات بکشم
یعنی می شه به جای اشک روی چشام سرمه باشه ؟
تا کی باید دردو دلا فقط توی نامه باشه ؟
یعنی می شه که شونه هات فقط پناه من باشه ؟
چرا تا حالا نشده شاید گناه من باشه
یعنی می شه دستای تو خاک نگامو پاک کنه ؟
بیای با اسبی که بجاش یه دنیا گرد و خاک کنه؟
یعنی می شه یه شب بگن بیا بشین ماه اومده ؟
برای دیدنش ولی کلی خاطر خواه اومده
یعنی می شه که تو نری ؟ بگی نگید ماه اومده
انگار نه انگار که واست کلی خاطرخواه اومده؟
یعنی می شه به من بگی از این ببد بال توام ؟
چرا برم پیش اونا حالا که من مال توام
یعنی می شه غرور تو آب شه بریزه مث برف؟
این همه بستگی داره فقط به گفتن یه حرف
خیلی بده آدم دلو هیچ روزی به هیچکس نده
وقتی که داد دعا کنه که اون یه روزی پس نده
یعنی می شه پر کنیم از خاطره ها حافظه رو ؟
با هم دیگه آبش بدیم اون شمعدونی قرمزه رو
یعنی می شه فقط یه بار خدا به ما نگاه کنه ؟
می گی نمی شه ولی من ، همش می گم خدا کنه
یعنی می شه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه ؟
یه چیزی بشکنه فقط، اونم طلسم ما باشه ...

نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت
16:3
( )
· یه کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسیر میشه
· یه قناری باید به خوش آوازیش ایمان داشته باشه وگرنه ساکت
میشه
· یه لب همیشه باید توش خنده باشه وگرنه زود پیر میشه
· یه صورت همیشه باید شاد باشه وگرنه به دل هیچ کس نمی چسبه
· یه دفتر نقاشی باید خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفید فرقی نداره
· یه جاده باید انتها داشته باشه وگرنه مثل یه کلاف سردرگمه
· یه قلب پاک همیشه باید به یه نفر ایمان داشته باشه وگرنه فاسد
میشه
· یه دیوار باید به یه تیر تکیه کنه وگرنه میریزه
· یه چشم اشک آلود- یه دل غم آلود- یه کبوتر عاشق- یه قناری
خوش آواز- یه لب خندون- یه صورت شاد- یه جاده با انتها- یه
دفتر نقاشی- یه قلب پاک- یه دیوار استوار- فقط یه جا معنی داره

نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت
12:7
( )
دختری به مادر گفت:
مادرم عشق چیست؟
مادرش اندکی رفت به فکر
گفت با نگاهی پر مهر دخترم
عشق فریاد شقایق هاست
عشق بازگشت پرستو هاست
عشق نوید تداوم هاست
مادرم عشق طپش قلبی آدمی تنهاست
عشق عروس جمله تنهایی انسان هاست
عشق سرخی گونه های آدمی رسواست
دخترم تو چه می دانی؟
راستی ،دخترم تو چرا پرسیدی؟
دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت:
آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت:
((دوستت دارم))
بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد،یاد آن
سیلی سرخ ،یاد آن عشق حقیر ،یاد آن قلب
بی مهر و وفا گفت:دخترم
سرابی در دل دریاست
هرکس بد ما به خلق گوید
ما چهره به دل نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوریت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت
13:24
( )
بنام دانشگاه قلبت که قلبم دانشجوی اوست
اگربیگانگی تو را با پیمان بستن دل می دانستم ،اگر فرمان روایی
ترس را در وجودت می دیدم ،اگر پای فرار تو را از سر زمین عشق
می دیدم،هرگز راز دل را برایت بازگو نمی کردم.براستی خنده آور
است روزگاری شده که درد دل را برای دل هم نباید گفت چون دل
شکستن بسیار آسان شده است حتی آسانتر ازشکستن دل.
چه دردناک شاهد گذر زمان هستیم .عصر سنگ را پشت سر گذاشته ایم
و به دوران سنگدلی رسیده ایم در حالی که گذشت هر قرن نوید
ترقی می دهد .ما با از دست دادن سنتهای خوب ،خریدار بی رحمی
و بی عاطفگی هستیم .براستی ما عهد شکنان ،زندگی سختی را
در پیش رو داریم.
تنهاییم سکوت یک سلول
آزادیم بالهای خیس یک پرنده
همسایه ام یک میله سرد
شهرمان کوچه ای بن بست
سوختم از آتش این انتظار
زندگی را دوست دارم ولی خسته ام از درد های بیشمار
تا به کی در حسرت آزادی
تا به کی زندانی روزگار
مثل شمعی عاشق پروانه ام
بی قرارم بی قرارم بی قرار
***********************
آزمودم زندگی دشت غم است
شادیش اندوه و عیشش ماتم است
عمر کوتاه و آرزوهای بزرگ
کارها بسیار و فرصتها کم است
****************************************************
در قلب من
به صليب کشيده شده ای
و ميخ هايی که دستان تو را سوراخ کرده
بر ديوار قلب من هم رخنه کرده اند
و فردا که رهگذری از کنار اين گورستان بگذرد
نمی داند انجا خون دو نفر ريخته شده است
او فقط خون يک نفر را خواهد ديد.
پری ناز کوچولو
پری ناز کوچولو رفتی خونم شده ویرون دلم از بی کسی خون
نمی تونه که بخونه
حرفای نگفته مونده ولی دل باید بدونه اون که رفته دیگه رفته
نمی خواد دیگه بمونه
نمی خوام که باز بیایی اون چشاتو من ببینم خاطرات باز جون
بگیرن باز دوباره من بمیرم
نمی خوام که باز بیایی توی تاریکیم بسوزی آخه حیف تو عزیزم
که با من با من بمونی
عزیزم سرت سلامت هر جا رفتی هر جا هستی برو که دنیا دو
روز قلب تو هیچ وقت نسوزه
نازنین اینو نخوندم که تو رو گریون ببینم الهی برات بمیرم اشکتو
هیچ وقت نبینم
عزیزم اینو می خونم که دلم آروم بگیره آخه طفلکی میسوزه
طفلکی بی تو میسوزه
پری ناز کوچولو نگو قسمتم همین بود نگو سرنوشت نوشته سهم
من از تو همین بود
عزیزم غمت نباشه برو که روبرو نور برو ما تنها می شینیم
باسه ی عشقت می میریم
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت
13:23
( )
(( ای اوج هستی ))
چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی .
ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود . امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم .
ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد .
از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایقهای سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و
مانند نگینهای درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم .
نازنین امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های درخشنده در دستانت خواهم گذاشت .
ای که همه وجودت هستی من است و ای که همه خوبیهایت را در وجود خود احساس میکنم و همیشه صدای مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعی
خواهم کرد . امشب از جنگل سبز چشمانتد خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت و هر بار با یاد تو و
به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور برای همیشه بوته ای از یاس به یادگار در قلب خویش خواهم کاشت .
ای خاطره سبز من با تمام وجود گلبرگهای یاس عشقت را آبیاری خواهم کرد و تا ابد سرزمبن سبز عشق را با یاد تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه
عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاریکی شب عاشقانهبه تو می اندیشم وآرام و بی صدا به خواب همیشگی سفر خواهم کرد .
(( تقدیم به بهترین گل زندگیم ))
..............................................................................
(( نیاز ))
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من در انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن !
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت
9:13
( )
هنگامي که پروردگار جهان را خلق مي کرد ، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند .
خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصميمش ياري اش دهند که اسرار زندگي را کجا جاي دهد يکي از فرشتگان پاسخ داد :در زمين دفن کن.
ديگري گفت : در اعماق دريا جاي بده .
يکي ديگر پيشنهاد کرد : در کوه ها پنهان کن .
خداوند پاسخ داد : اگر آنچه را شما مي گوييد انجام دهم ، تنها اشخاص معدودي اسرار زندگي را مي يابند . اسرار زندگي بايد در دسترس همه باشد .
يکي از فرشتگان در جواب گفت: بله درک مي کنم ، پس در قلب تمام ابناي بشر جاي بده .
هيچ کس فکر نمي کند که آنجا دنبالش بگردد.
خداوند گفت : درست است ! در قلب تمام انسانها .
پس بدين ترتيب اسرار زندگي در وجود همه ما جاي دارد
دوست دارم
ازدواج در ضربالمثلهای جهان
١-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلمانی)
٢ - مردی كه به خاطر " پول " زن می گيرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )
۳- لياقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چينی )
۴- زنی سعادتمند است كه مطيع " شوهر" باشد. ( ضرب المثل يونانی )
٥- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگليسی )
٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسی )
٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. ( ضرب المثل آلمانی )
٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت . ( ضرب المثل لهستانی )
٩- دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. ( ضرب المثل ايتاليايی)
١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )
١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. ( ضرب المثل ايتاليايی )
١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن . ( ضرب المثل آذربايجانی)
١٣- برا ی يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی . ( ضرب المثل چينی )
١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چينی )
١٥- اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب المثل اسپانيايی)
١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركی )
١٧- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)
١٨- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. ( ضرب المثل اسپانيايی )
١٩- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی )

نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت
22:22
عشق ( )
افلاطون در رساله ی ضیافت خود عشق را از زبان کریستوفنوس چنین بیان
میکند : آدمیان نخستین
دارای چهاردست بودند و چهار پا و سری داشتند به دو صورت وچهار گوش
در حرکت سرعت بسیار و درن
نیروی فراوان داشتند. چنان تند رفتار و چابک بودند که در صدد برآمدند به
آسمان ها برآیند و به خدایان
حمله برند. در شورای آسمان ازوحشت آدمیان چهار پا غوغا افتاد. خدایان
درمانده بودند که آنها را به جای
بنشانند و یا ساعقه ای بفرستند و همه را نابود کنند. اما از نابودی آدمیان
زیانی بزرگ به آنها می
رسید چون دیگر پرستنده و قربانی دهنده ای نمی داشتند . عاقبت زئوس
خدای خدایان را فکری به خاطر
رسید که دیگران نیز پسندیدند. زئوس بر آن شد که آدمیان را به دو نیم کند
تا هم از قدرتمدی انها بکاهد و
هم پرستند گان خود را دو چندان کند. فرمان داد و چنین شد و آنها را چنان
پراکند که به زودی هر
نیمه؛نیمه ی دیگرخود را گم کرد . از آن زمان است که عشق به وجود آمد .
وچیزی که ما آن را عشق می
نامیم آرزوی آدمی است که نیمه ی اصلی خود را که او را کامل می کند باز یابد

نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت
14:40
( )
با تو. من
وای باران . باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
ای عزیز من بی تو چه سخت است که من جز کلماتچاره دیگری
نداشته باشم . هر چند عزیزی چون تو را دارم و غمی ندارم پس با
تو بودن را با نگارش و چهره ات به هم آمیخته و به تو از تو می نویسم :
با تو من همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم
با تو آهوان این صحرا کودکان همبازی منند
با تو کوهها هامیان وفادار خاندان منند
(( با تو من با بهار می رویم ))
با تو من در عطر یاسها پخش می شوم با تو من در هر تندر فریاد شوق
می کشم
در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در قلقل چشمه ها میخندم و در نای
جویباران زمزمه می کنم .
با تو من عشق را
شوق را . زندگی را
ومهربانی پاک خداوندی را می نوشم .
با تو من در غربت این صحرا
در سکوت این آسمان
و در تنهایی این بی کسی غرق شوق و خروش و جمعیتم . با تو درختان برادران منند
و پرندگان خواهران منند و گلها کودکان من
(پس وجودت همیشه زلال و پاک و و همیشه در جریان است . )

نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت
14:27
( )

همیشه دوست دارم تا آخرین نفس
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت
13:32
( )

عشق یعنی ...
دو نفری که به هم بافته شده باشند
عشق یعنی ...
به خطر انداختن همه چیز
عشق یعنی ...
به دست اوردن فرصت دوباره
عشق یعنی ...
احساس تعهد بدون احساس در دام
افتادن
عشق یعنی ...
تصمیم گیری با هم
عشق یعنی ...
با هم به تساوی رفتار کردن
عشق یعنی ...
تمیز کردن مو های ریخته در دستشویی
عشق یعنی ...
کسی که تو را باور میکند
عشق یعنی ...
وعده های منظم توجه و محبت
عشق یعنی ...
کسی که همیشه تو را می خنداند
عشق یعنی ...
چانه زدن بر سر تعداد بچه هایتان در اینده
عشق یعنی ...
خرید کردن با هم
عشق یعنی ...
هیچ وقت بدون بوسه و شب بخیر به
خواب نروید
عشق یعنی ...
سعی نکنید همیشه از دیگران بهتر باشید
عشق یعنی ...
با هم ریلکس کردن
عشق یعنی ...
داوطلب شدن برای بیرون بردن سگ خانه
در هوای بد
عشق یعنی ...
سهیم شدن در بالا و پایین ها
عشق یعنی ...
سعی در درک کردن حالات یکدیگر
عشق یعنی ...
در عذر خواهی پیش قدم شدن
عشق یعنی ...
هماهنگی کامل
عشق یعنی ...
مکالمه ی هر روزه وقتی از او دور هستید
عشق یعنی ...
کوک نکردن شماطه دار در روز طعطیل
عشق یعنی ...
پذیرفتن این که هیچ کس در شروع روز
خوش قیافه نیست
عشق یعنی ...
سهیم شدن در اینه ی حمام
عشق یعنی ...
هر از گاهی فراموش کردن ظرفای
نشسته
عشق یعنی ...
وقتی عطسه می کنید کسی به شما
((عافیت باشد )) بگوید
عشق یعنی ...
تماشای تلوزیون در رخت خواب
عشق یعنی ...
کنار امدن با تقصیرات یکدیگر
عشق یعنی ...
سهیم شدن در همه ی تجارب
عشق یعنی ...
تلفن کردن هنگامی که نیاز به مشورت
دارید
عشق یعنی ...
دانستن این که شریک مناسبی دارید
عشق یعنی ...
گاهی کنار هم نشستن و هیچ نگفتن
عشق یعنی ...
همیشه برای هم فرصت داشتن
عشق یعنی ...
نگویید ((من که به تو گفته بودم))
عشق یعنی ...
کسی که به شکل و ظاهر تو اهمیت می
دهد
عشق یعنی ...
زمانی که هنوز برای تو نامه ی عاشقانه
بنویسد
عشق یعنی ...
به دقت شانه کردن موی از روی یک فرق
نازک
عشق یعنی ...
هرگز از دیدن همان چهره ی همیشگی
خسته نشوید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت
13:46
( )
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه
نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او
هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري
تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي
كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد
سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد
تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي
ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي
سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما
حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و
مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند
سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده
هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او
از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل
است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت
13:30
( )
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

مي خواستم ......... مي خواستم با تو باشم مي
خواستم شادمانت کنم مي خواستم عاشق باشم و
عشق را با تو قسمت کنم مي خواستم در شاه راه
زندگي پا به پايت بايستم و دستانم را پناه بي پناهيت
کنم مي خواستم چشمانم را براي عشقمان هديه کنم
و براي لحظه هاي با تو بودن جان فدا کنم

نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
جمعه ششم مرداد 1385 ساعت
2:2
ینی ممکنه ؟! ( )
هميشه ميگفتم ... طلوع رو دوست دارم ؛ زندگي رودوست دارم، اما ميدوني ..راستشو بخواي ... طلوع رو توي نگاه چشماي قشنگت... و زندگي رو در کنارت ميخوام ... دوست دارم يه شب تا صبح بشينم و فقط چشماتو نگا کنم تا باور كنم چگونه ديدن و چگونه بودنتو...يعني اون شب ميآد ...؟
![]()
![]()
![]()
![]()
من / عشق
پاک یعنی
سرزمین لحظه
یعنی بیداد
عشق من
باختن عشق
جان یعنی
زندگی لیلی و
قمار مجنون
در عشق یعنی ... شدن
ساختن عشق
دل یعنی
کلبه وامق و
یعنی عذرا
عشق شدن
من عشق
فردای یعنی
کودک مسجد
یعنی الاقصی
عشق / من
عشق آمیختن افروختن
یعنی به هم عشق سوختن
چشمهای یکجا یعنی کردن
پر ز و غم دردهای گریه
خون/ درد بیشمار
عشق من
یعنی الاسرار
کلبه مخزن
اسرار یعنی
من / عشق

نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت
14:57
( )
یه روز یه پستجی بوده که هر روز با موتور نامه های مردمو می رسونده اون
یه همسری داشته که همدیگرو خیلی دوست داشتن تا حدی که همه به
عشق اینا حسودی می کردند یه روز تعطیل اینا با هم می رن بیرون شهر
چون یه شهر حارجی بودند در راه
مرده به زنش میگه انا بگو منو دوست داری انا میگه : دوست دارم میگه نه
نمیشنوم کلاه کاسکت رو از سرم بردار بذار سرت بلند تر بگو آنا هم میذاره
سرش می گه دوست دارم همونحا با موتورشون پرت میشن تو دره پیتر در
جا میمیره انا زنده می مونه
جون معشوقشو نجات بده

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست
پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه
مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه
روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تورو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و
يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش.
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت
0:15
( )
تو به من خندیدی و نمی دانستی. من با چه دلهره ای از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید.......سیب را دست تو دید
غضب الوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز......
سال هاست که در گوش من ارام ارام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
" که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت"![]()
نيمه گمشده من چه كسي ميتونه باشه
مثل روح تشنه من عاشق و ديوونه باشه
كسي كه هر كلامش طلوعي تازه باشه
غم و تنها يي ما به يك ا ندا زه باشه
اون كه ازنهايت عشق منوبا اسمم بخونه
منو جزئي از وجودش يا خود خودش بدونه
اون كه گم شده از آغاز تا كه من تنها بمونم
جاده جستجو هامو تا قيامت بكشونم
كسي كه هميشه عاشق مثل من ديوونه باشه
تو دنيا اگه نباشه تو آينه ميتونه باشه
كسي كه خواستن اون با همه فرق داشته باشه





ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد .
. دلم مي خواست فرياد بزنم: نرو .....
دلش مي خواست فرياد بزنم : بمون ... ..
ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد
با چشمام فرياد کشيدم :بمون ...
اما افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه

نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت
22:9
( )
می دونی چیه دوست دارم می خوامت چه بخوای چه نخوای دست خودم نیست چی کنم عاشقتم
اگه هستی بسم الله ...
میدونی چیه من دوست ندارم بلکه عاشقت ام
دوستدار همیشگی تو شیوا
همه هستی من ( بهروز )
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت
14:41
( )
در تمام زندگیم تنها یک مرد را شناختم که با او احساس رهایی فکری و روحی کرده ام و توانسته ام تنها خودم باشم
هر انچه جست و جو می کردم در تو یافتم روحی که مرا به پرواز دراورد
که بر چیزهای کهنه نوری تازه تاباند و اغوش خود را به من بخشید تا بتوانم سرم را در ان ارام دهم
اکنون نزدیک تر از پیش و احساس میکنم خداوند خود را در هر انچه ما را به هم پیوند میدهد تجلی می بخشد

نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت
8:45
( )
ببین چی کارم کردی با یه نگاه شکارم کردی
دلی که سپردم دستت شکستی با چشم مستت
یادت نشستی سر رام قصه ی عشق خوندی برام
گفتی منم مرد قصه هات گفتم عزیزم میمیرم برات.
میمیرم برات عزیزم انقد برام ناز می کنی
منو از خودت می رنجونی با غم هم اواز می کنی
بسکه می گیری بهونه دارم دیوونه میشم
صید شکارت شدم حالا می خوای بری از پیشم
ای کاش از اول می خوندم تو چشمات
ای کاش می خوندم که دروغه حرفات
اون لحظه که دیوونه ی چشات شدم
ای کاش نمی زاشتم لب روی لبهات
/ای کاش میدونستم دروغه حرفات................................../
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
جمعه سی ام تیر 1385 ساعت
11:3
( )
( )
در این دنیا شهریست به نام غم
در این شهر بزرگ کوهیست به نام محبت
در میان این کوه رودیست به نام صفا
در میان این رود جویست به نام قلب
در میان این قلب شخصی است به نام بهروز
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
جمعه سی ام تیر 1385 ساعت
10:36
( )
از کوه پرسیدن محبت چیست –گفت از من بزرگتر.
از موج پرسیدن محبت چیست –گفت از من تندتر.
از اتش پرسیدن محبت چیست- گفت از من سوزان تر.
از پروانه پرسیدن محبت چیست –گفت از من عاشق تر.
از خودش پرسیدن تو چه هستی-گفت نگاهی بیش نیستم...
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
جمعه سی ام تیر 1385 ساعت
10:35
( )
( )
حلقه...
دخترک خنده کنان گفت که چيست
راز اين حلقه ی زر
راز اين حلقه که انگشت مرا
اين چنين تنگ گرفته است به بر
راز اين حلقه که در چهره ی او
اين همه تابش و درخشندگی است
مرد حيران شد و گفت:
حلقه ی خوشبختی است، حلقه ی زندگی است
همه گفتند: مبارک باشد
دخترک گفت که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی...
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
ديد در نقش فروزنده ی او
به اميد وفای شوهر به هدر رفته،هدر
زن پريشان شد و ناليد که وای
اين حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و درخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است...!
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت
23:41
( )
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت
23:40
( )
|
| ||
|
<< بنام آنکه عشق را در دلها نهاد >> اشتباه... عشق زيباترين اشتباه است پرسه ی دل بر گرد گناه است خوب نه، گر چه چيز بدی نيست سايه ی کوه بر برگ کاه است طعم شيرين آن ماندنی نيست فرصت حوض و گيسوی ماه است در مرار تباهی است عاشق هر سر آغاز، پايان راه است روزها همسفر با غم و درد همنشين شبش اشک و آه است سهره ی جان عاشق هميشه دل، هراسان تير نگاه است عشق اما نيازی است مرموز قصه ی آفتاب و گياه است نبض درد است بر موج اندوه آه ! زيباترين اشتباه است.
عشق يعنی لحظه ای خنديدن سالها اشک ندامت ريختن !
|
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت
23:37
( )
( )
خدایا
انان که همه چیز دارند مگر تو را
به سخره میگیرند
انان که هیچ ندارند
مگر تو را
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت
23:36
( )

اینم از طرف من برای تو![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت
18:37
( )
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
زه غم های دگر غیر از غم عشقت رهاکن
توخود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
نوشته شده توسط
بهروز و شیوا در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت
15:39
( )
مطالب پیشین
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by shivayebehrooz
